تبليغاتX
زمزمه های جاویدان

زمزمه های جاویدان

اطلاعت از پدر و مادر واجب است مگر در راه کفر پس ما نیز اطاعت میکنیم....

دگر غمی در دل من ماندگار نیست تو آرام گیر و بدان که خدا بزرگ است

نمی خواهم که در موفقیتت قدری ضعف بینم پس بدان که من آرامم و آرام گیر

گریه ی ابر و ریزش باران از این پس از غم نیست بلکه از شادی و سرور است

او قادر و تواناست پس شاید زندگیمان دگرگون شود... اگر او بخواهد

چرا من؟شاید این امتحانی بود که او میخواست از تو بگیرد...؟

آری من نیز آرامشی یافته ام... که حتی شبهای خدا نیز اینگونه آرام نیستند

گر صبر کنی ز گوره حلوا سازی

بارها گفته ام که دنیا بد نیست این ما هستیم که او را بد میپنداریم

ببار بارون ببار بارون خیسم کن ز شادی اینبار مستم کن

 

وعده ی دیدار ما روز سرنوشت

هر چه او خواهد همان خواهد شد

دگر نخواهم آمد و چیزی نخواهم نوشت

تا زمانی که او تو را نشانم دهد

دگر حرفی برای گفتن و جای برا ماندن نمیبینم

نمیدانم فراموش خواهیم شد

یا گرم آغوش خواهیم شد

خود را بدست او میسپارم و میروم

دگر نگران احوال من نباش

من نیز نگران نخواهم بود

گر جان من برایت ارزشمند هست دگر

غم را پاک کن و بخند که من نیز خندانم

خدا نگهدار... نمیدانم تا کی شاید 1 روز و شاید یک دهه

میخواهم در خانه همانی باشی که قبل من بودی و بس

این خواهشی هست از کسی که دوستش داری

و اگر روزی مسئله ی پیش آمد که باید فراموشم کنی

خیلی راحت فراموشم کن و بدان که من ناراحت نخواهم بود

و از خدای منان میخواهم که این حرف مرا به تو نشان دهد

راستی تولدت مبارک ای غنچه ی نو شکفته...

خدانگهدار تا وعده ی دیدار که نا معلوم هست...

 

+ جوهر مصرف شده  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 12:34  توسط .....دو شاعر.....  | 

 گفتی که از کویر میروی تا شرط وفا را ادا کنی...

گفتم نه تو بمان من میرم چون من قصد سفر داشتم...

گفتی مردی و خاکت به کویر پیوست و من گلی هستم که در آغوشت احساسم میکنی....

حال میگویم نه تو((آسمانی)) و من پرنده ای که در آغوشت پر میگیرم و زنده میمانم...

گفتی همچو شمع سوختی و ذوب گشتی...

میگویم ای شمع شبهای تارم گر تو بسوزی بال و پر این پروانه هنگامی که به دور تو طواف میکند از عشقت آتش میگیرد...

حال که هم توعزم سفر داری و هم من با هم سفر میکنیم.

تو از مسیر دیگر و من از مسیر دیگر ولی مسیر هردومان کویر است که هاله ای از ابر محبت بر سرمان سایه افکنده و نمیگذارد در عطش بسوزیم...

من تو گرچه جدا قصد سفر داریم اما مقصدمان یکیست...

مقصدمان گلزاریست که در آن منزل یاریست که دیدار من وتو میطلبد...

و من و تو هر چه بیشتر راه را طی کنیم شوق وصال به آن یار عزیز در دلمان اوج میگیرد.

شرط اول در طی این راه سخت ذهر دوری و جداییست ولی در کوله ی ما توشه ی صبر و در چشم من و تو چشمه ی امید جاریست.

گر دل تو چو دل من سبز و عاشق و بهاریست یا علی گو و بشو عازم این ره که سفرطولانیست...

گر تو هم عازم راهی قرار من و تو منزل یاریست که از اندوه خالیست...

+ جوهر مصرف شده  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:51  توسط .....دو شاعر.....  | 


This Template Designed By somayeh-naz.
All Rights Reserved

www.agna.blogfa.com www.agna.blogfa.com