تبليغاتX
زمزمه های جاویدان

زمزمه های جاویدان

 

گفتی که از برف نمیروی تا مسیرت را از رد پایت بر روی برف ها نبیابم....

 

      

 

 

گفتی که از کویر رد میشوی تا باد رد پایت را از دل کویری ام به گور برد....

تو حتی رد پایت را برای دل بی کسم به یادگار نگذاشتی...

مگر نمیدانستی که من با خاطراتم زندگی کردم....

پس چرا زندگی را از من گرفتی؟

به ازای فراموشی؟

پس بدان تا این قلب بی جان میتپد واژه ی فراموشی برایش بی معناست...

آری برو...

از کویر برو....

اما بدان اگر باد هم رد پایت را از من بگیرد خورشید مسیرت را به من نشان میدهد...

آخر میدانم تو به سوی نور رهسپاری...

تو بمان...

من میرم...

تا لحظه ی مرگ...

چون خاطراتم تباه شد...

چون میدانم کسی به دنبال رد پایم نمی آید...

چون میدانم حتی خورشید هم نمیتواند به تو بگوید در این مسیر سرگردانی به کجا رهسپارم...

چه غریبانه که هیچ کس راز شکفتن گل ها در کویر را نمیداند به غیر از خود گلها که میدانند اشک چشمان خسته ای آنها را آبیاری کرده...

زمین و آسمان و ماه و خورشید و نسیم و قاصدک و باد و برگ های پاییزی صداقت عشقم را از چشمانم خوانده اند و من خود را به دست روزگار سپرده ام تا اگر لایقم داند مرا به کوی یار رساند. و اگر قصه ی سرنوشتم زین پس از فصل جدایی ز تو نوشته شده باز هم مسافرم...

مسافرم تا به جایی رسم که آرامش یابم. آخر برای این دل نقطه ی آخر پوچ و دروغ است.

مسافر همیشه مسافر است شاید خود نداند به کجا ولی میداند تا هنگامی که مسافر است منزل و مقصودی هم هست...

 

       

 

 به من گفتی هر وقت دیدم بارانی را بدانم ز ابر نیست بلکه این تویی که میباری...

به من گفتی آن شب جدایی هنگامی که فهمیدی همه چیز به پایان رسیده و مرا در قلبت دفن کردی گریه نکردی چون خودم از تو خواستم.

با وفا ولی همان شب پاییزی آسمان تا هنگام اذان صبح بارانی بود.

حالا قسم تو را باور کنم یا گریه ی آسمان را...؟

آن شب از ساعت یازده تا هنگام اذان آسمان گریست...گریست و گریست... و به من امان نداد تا بخوابم...

آن شب آسمان چشمان مرا تنها نگذاشت و دشت گونه هایم را که از طراوت اشک میخیسید را می شست و از ابر چشمانم پیشی گرفته بود...

آن شب ماه هم با من قهر کرده بود و رخ به من ننمود...

آن شب ضربات قطرات باران آهنگ صدای من بود و همراه صدای هق هق گریه ی من سکوت زیبای شب را می شکست...

حال از من انتظار داری باور کنم که آن شب تو بی تفاوت از من گذشتی...؟

نه...نه...نه... حتی اگر چشمانت آن شب نبارید..آسمان  گریه ی دلت را به من لو داد...

با بی طاقتی دلت خوب آشنایم و میدانم باز هم به کلبه ی قدیمی خاطراتم خواهی آمد...ولی بدان این آخرین خاطره ی وبلاگ راهیان نور خواهد بود... خاطره ی مسافر ناکجاآباد...

حال وبلاگ قدیمی ام را واگذار کردم تا شاید ذره ای از زجری که من در هنگام دیدن وبلاگت و پاک شدن نظراتم را دیدی را بچشی...

خداحافظ ای آغاز و پیان دل نوشته ی من...

 

          

 

 

 

+ جوهر مصرف شده  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 16:12  توسط .....دو شاعر.....  | 


This Template Designed By somayeh-naz.
All Rights Reserved

www.agna.blogfa.com www.agna.blogfa.com