تبليغاتX
زمزمه های جاویدان

زمزمه های جاویدان

جوانه های سبز درختان، گلهای بی تاب بهار، هر روز به من شکفتن دوباره ی گل خونین رنگ دلم را یاد آوری میکنند. وای این بهار چه بهار زیباییست وقتی خبر مولود عزیزترین هایم را می آورد. کسانی که قلبم با یاد و خاطراتشان و به امید آنها میتپد و هر روز نه تنها عهد دیرینه را فراموش نمیکند بلکه عزمی تازه برای رسیدن به هدف میکند. آه آن زمانی که از خود و خدای خود غافل میشوم اشک غم و سوزش دل به روی گونه هایم لنگر می اندازد و تا اعماق وجودم را می سوزاند. خاطرات و عهدم یکی یکی جان میگیرد و مرا خجالت میدهد که از یاد یار غافل شدم. آخر من به پاس و حرمت عشق این کوله بار غم را به دوش کشیدم و بس.

حتی یک ماه پیش که به دیدار ضامن آهو رفتم هنوز وجودم از درد سرگردانی بی تاب بود. با برگشتم از آنجا زخمم کاری تر شد چون دلم را در صحن او جا گذاشتم و تنها خاطرات آن روز برفی که در کنار سقّا خانه ی طلایی و ایوان طلا با زمزمه ی زیارت عاشورا سرتاسر وجودم در برابر عشق سجود و رکوع می کرد باقی ماند. چه زیبا بود ان زمانی که دست یکی از دوستانم که گوهر حجابش را گم کرده بود و اسیر غفلت بود را به حرم رساندم و او حرم را در آغوش گرفته بود و زار زار میگریست و خود را در کنار حرم یار یافته بود. و من در میان فشار جمعیت با چشمانی که همه جا را نور میدید و گریانی بود دو دستم را دور او گرفته بودم تا نکند از حال رود و یا حس و حالش را از دست بدهد. گرچه میدانم حتی اگر در میان جمعیت نفسش میبرید آنقدر غرق عشق بود که متوجه هیچ چیز نمیشد.

من سلامت را به امام رئوف رساندم و آن پیامی که داده بودی را به او رساندم

نمیخواستم جز چند کلمه برای تبریک قشنگ ترین روز زندگی برایت چیزی بنویسم اما حرفهایم زیاد است و ماه از شنیدن خاطرات و درد دلم خسته. میدانم می آیی. حتی اگر امروز نیایی روزی میایی و میبینی که به یادت هستم و تو خوشحال میشوی و نسیم، خنده هایت را به من مژده میدهد و مرا خوشحال میکند. برای همین از مادر نازم خواهش کردم که همین یک بار را به من اجازه دهد تا باز قلم بردست گیرم و برای همسفرم بنویسم.

بد نیست سری به راهیان نور بزنی شاید کمی شاد شوی و برای من زیبا ترین آرزو را اجابت کنی.

دستان مادرت را ببوس و بگو مادر این روز روز توست. تویی که مرا نه ماه پرورش دادی و وجود من در دنیا را تحقق بخشیدی. آری به حق که دستان مادر در این روز بوسیدنیست. اما تو گل بهارم، تولدت مبارک. در این فاصله ها نه اجازه دارم نه میتوانم کاری کنم که شایسته ی خوشحال کردن تو باشد اما تبریک دورادورم را بپذیر .

          نمیدانم مرا از یاد خواهی برد یا نه؟!!

 ولی می دانم از یادم نخواهی رفت...

 

 

        

+ جوهر مصرف شده  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 14:26  توسط .....دو شاعر.....  | 


This Template Designed By somayeh-naz.
All Rights Reserved

www.agna.blogfa.com www.agna.blogfa.com